يحيى دولت آبادى

253

حيات يحيى ( فارسى )

فصل بيست و ششم تشكيل باغشاه در مقابل مجلس صبح پنجشنبه چهارم جمادى الاولى 1326 ميرزا صالح خان حاكم طهران بدربار ميرود ميبيند اوضاع دربار دگرگون است سربازهاى سيلاخورى را لباس پوشانيده‌اند سوارهاى كشيكخانه را حاضر كرده‌اند يك دسته قزاق مهياى حركت است در اينحال شاه از اندرون بيرون آمده بميرزا صالح خان ميگويد ميخواهم بباغ شاه بروم ميرزا صالح خان ميگويد اجازه ميدهيد يكعده از سربازان ملى را هم خبر كنيم بيايند در ركاب مبارك باشند ميگويد نه آنها رسميت ندارند و لازم نيست بعد شاه ميپرسد از او كه تو هم سوار ميشوى يا ميترسى جواب ميدهد از كه ميترسم البته در ركاب مبارك هستم شاه ميگويد پس بگو اسب برايت همينجا زين كنند و سوار شو احتمال ميرود كه چون از او هم بدگمانند نخواسته‌اند او به منزل خود برود و بيايد در اينحال بميرزا صالح خان خبر ميدهند بعضى رو به خانه امير بهادر رفتند بعنوان غارت كردن خانهء او كه حاكم بعجله دنبال تحقيق اينمطلب ميرود بعد از رفتن او شاه فورا سوار مىشود به اين ترتيب كه سربازهاى سيلاخورى از عمارت به وضع وحشتناكى وارد ارك و خيابان شده هياهوى بسيار ميكنند سوارهاى كشيكخانه از اينطرف و آنطرف تاخت‌وتاز مينمايند قزاقها از اطراف در سر تاخت فرياد كرده بى جهت شليك مينمايند دو عراده توپ با جمعى قزاق از طرف مجلس عبور ميدهند بطوريكه مردم يقين كنند توپ مىبرند براى خراب كردن مجلس دكانهاى شهر بسته مىشود مردم بهيجان ميآيند و رو بمجلس ميروند ببينند چه خبر است انقلاب شديد در شهر حاصل مىشود و بعد از ساعتى آرام شده معلوم ميگردد شاه بعد از سه ماه و كسرى كه از خانه بيرون آمده باينترتيب متوحشانه